X
تبلیغات
وبلاگ دانشجویان فیزیوتراپی اصفهان 1389

وبلاگ دانشجویان فیزیوتراپی اصفهان 1389
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیاونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیرنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیبزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیمهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیشاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیتوانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیاز درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیاگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیهمیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیكسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود " هست.

یک کم کنجکاوی پشت
" همین طوری پرسیدم " هست.

قدری احساسات پشت
"به من چه اصلا " هست.

مقداری خرد پشت " چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت" اشکالی نداره" هست.

زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 6:48 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 امسال بیاییم یک خانه‌تکانی به خانه‌تکانی‌های هر ساله‌ی خود اضافه نماییم؛ یک خانه‌تکانی که روح و روان خسته‌ی ما را پس از یک‌سال به‌طرز معجزه‌آسایی متغیر و دوست‌داشتنی نماید. این خانه‌تکانی برخلاف خانه تکانی‌های دیگر، نه زحمت دارد و نه نیاز به مادیات! انتظار کمک از هیچ‌کس هم نخواهی داشت. اصلاً به‌تنهایی، هر انسانی قادر به انجام آن خواهد بود.

در این بهار می‌خواهیم دانسته و نه از روی احساس و چشم‌وهم‌چشمی، دست به یک خانه‌تکانی اساسی بزنیم؛ خانه‌تکانی از نوع شخصی و منحصربه‌فرد. خانه‌تکانی، آن‌هم از ریشه و اساس. می‌خواهیم در این خانه‌تکانی، همه‌چیز را دچار تغییر نماییم اما تغییر نگرش و دیدگاه.

به خود بیاییم و نیک و عمیق بیندیشیم، به گذشته‌ها برگردیم، ناراحتی‌ها، بغض‌ها و کینه‌ها، کمبودهای عاطفی و نابسامانی‌های روحی، همه ‌و همه را در مقابل دیدگان خود قرار دهیم و ببینیم چه چیزهایی خانه‌ی دل را به مکانی تلخ و سرد مبدل ساخته است؟ خانه‌ی دل باید ساده باشد، صمیمی و آرام، خالی از انواع بغض‌ها و کینه‌ها و سرشار از محبت‌ها و دوست‌داشتن‌ها. خانه‌ی دل باید صاف باشد و صیقلی، گرم باشد و مهربان و درنهایت، خانه‌ی دل باید زیباترین و بانشاط‌ترین جلوه‌های بصری و معنوی را دارا باشد. پس در این بهار دل‌انگیز، هیچ‌کجا برای خانه‌تکانی، مناسب‌تر و واجب‌تر از دل نیست.

اولین گام در خانه‌تکانی دل‌ها، بیرون‌ریختن تمامی نابسامانی‌ها، خاطرات بد و آزاردهنده و ناراحتی‌هایی‌ست که سالیان سال است آن را در دل نگاه داشته‌ایم. پاک‌کردن دل از بغض‌ها، حسدها، کینه‌ها و ناملایمات، نباید وقت زیادی از ما را به خود اختصاص دهد. کارهای بسیار زیادی‌ست که باید در آستانه‌ی بهار دل‌انگیز انجام پذیرید و "خانه‌تکانی دل‌ها" تنها یکی از آن‌هاست.

به گوشه‌گوشه‌ی دل سر می‌زنیم، پلیدی‌ها را با هوشیاری، هر کجایی که خود را پنهان نموده باشند، می‌یابیم و آن‌ها را با معجونی از لبخند، مهربانی و بخشش، از دل بیرون می‌رانیم. این خانه‌تکانی، کار چندان سختی نیست و باید در عین ظرافت و دقت، به‌سرعت انجام پذیرد. تمام جغرافیای دل را باید جست، سر زد و از درونیات آن باخبر شد. از امسال، دیگر دل‌ها جایی برای نگاه‌داشتن بدی‌ها و ناراستی‌ها نیست. 

خانه‌تکانی را از بیرون‌راندن‌ها شروع کردیم و حالا نوبت جابه‌جایی‌ها و تغییرات وسیع و اساسی‌ست! خانه‌تکانی دل با بیرون‌راندن تمامی بدی‌ها و جایگزین‌نمودن هر آن‌چه نام و نشانی از خوبی‌ها دارد، به انتهای خود نزدیک می‌شود و با چند جابه‌جایی کوچک، دست‌کم برای یک‌سال آینده، دل را از گزند پلیدی‌ها رهایی می‌بخشیم.

یادمان باشد خانه‌ای زیبا و دوست‌داشتنی‌ست که صاحب‌خانه‌اش دلی پاک، مهربان، آرام و خالی از تمامی بدی‌ها داشته باشد. هیچ‌گاه نباید از یاد برد نوبتی هم اگر باشد، امسال نوبت خانه‌تکانی دل‌هاست! خانه هرچند زیبا، خانه هرچند خوش آب‌ورنگ و خانه هرچند شیک و مجلل، وقتی زندگی در آن لطف دارد که ساکنانی داشته باشد با دل‌هایی مهربان و خالی از تمامی بدی‌ها. برای لذت‌بردن از خانه‌ای که در آن روزگار می‌گذرانیم، امسال پیش از خانه‌تکانی، به سراغ دل‌های‌مان برویم و خانه‌تکانی را از دل‌های‌مان آغاز نماییم که مهم‌تر از خانه‌تکانی نوروزی، خانه‌تکانی دل‌هاست.
عید شادمانگی‌ها و شادی‌آفرینی‌ها مبارک
[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 11:35 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو

موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه
نه سیما جون، نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت: حسنی می ری به سربازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها

گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی

گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!

نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم، درس خونم و زرنگم
اما تو چی ؟

نه کارداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه

پری کوچولو، تپل مپولو، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری، از اون بالا

نگاه می کرد تو و کوچه را
داد زد و گفت : اوی ! بی حیا

برو خونه تون تو را بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز و تیزه
اما تو چی ؟

نه کارداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه

نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟

من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ ؟

نه جانم
چرا نمیای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب، پایین، بالا، شمال، جنوب، دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟

نه کارداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه

حسنی یهو مثه یه جت
رسید به یک کافی نت

اون شد و رفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی
علافی کرد و بازی

خوشحال و شادمونه
رفت و رسید به خونه

باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره که می خوام اره که میخوام

چاهارتا شرعن بگیرم ؟
اره که می خوام اره که میخوام

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو

درست و راست و ریس کرد
رفت و تو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت و شاد شد
زی ذی شد و دوماد شد

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 9:6 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوھایتان آرزوھای اوست.
وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی ھم عشق می ورزید.
وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنھایی برایتان بی معناست.
وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائل ھستید.
وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.
وقتی یکی را دوست دارید، ھر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.
وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.
وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که ھستید، احساس امنیت می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اھمیت می دھید.
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته ھای خود برای شادی او بگذرید.
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به ھر کاری بزنید.
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به ھر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد.
وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامش تان می شود.
وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.
وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بھترین خواھد بود اگر چه در واقع چنین نباشد.
وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ھا برایتان آسان و دلخوشی ھای زندگی تان فراوان می شوند.
وقتی یکی را دوست دارید، به ھمه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوھای تان را آسان می شمارید.
وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.
وقتی یکی را دوست دارید،
 شادی هایش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی هایش برایتان سنگین ترین غم دنیاست

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 8:48 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 

 

ادااااامه مطلب!


ادامه مطلب
[ شنبه نوزدهم بهمن 1392 ] [ 9:28 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

بچه که بودم چه دل بزرگی داشتم

اکنون که بزرگم چه دلتنگم


کاش دلم به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودم که حرفهاش

را از نگاهش می شد خوند


کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتم


کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلب ها در چهره بود


اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ام که سکوت کرده ام


دنیا را ببین ...

بچه که بودم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ام و از چشمهایم می آید!


بچه که بودم همه چشمای خیسم رو میدیدن

بزرگ شدم و هیچکی نمیبینه


بچه بودم تو جمع گریه می کردم

بزرگ شدم تو خلوت


بچه بودم راحت دلم نمی شکست

بزرگ شدم خیلی آسون دلم می شکنه


بچه بودم همه رو ۱۰ تا دوست داشتم

بزرگ که شدم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست دارم


بچه که بودم قضاوت نمی کردم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنم تغییر کنه


کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتم


بچه که بودم اگه با کسی

دعوا میکردم ۱ ساعت بعد از یادم می رفت

بزرگ که شدم گاهی دعواهام سالها تو یادم موند و آشتی نکردم


بچه که بودم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدم

بزرگ که شدم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرمم نمیکنه


بچه که بودم بزرگترین آرزوم داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدم کوچکترین آرزوم داشتن بزرگترین چیزه


بچه که بودم آرزوم بزرگ شدن بود

بزرگ که شدم حسرت برگشتن به بچگی رو دارم


بچه که بودم تو بازیهام همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردم

بزرگ که شدم همش تو خیالم بر میگردم به بچگی


بچه بودم درد دل ها را به هزار ناله می گفتم و همه می فهمیدند

بزرگ شده ام، درد دل را به صد زبان به کسی می گویم ...

اما هیچ کس نمی فهمد


بچه که بودم دوستیام تا نداشت

بزرگ که شدم همه دوستیام تا داره


بچه که بودم، بچه بودم

بزرگ که شدم، بزرگ که نشدم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستم

ای کاش با همون صفتهای خوب و پاک بزرگ می شدیم...


[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 9:47 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

حسین پناهی، هیچ کس نبود نه نویسنده، نه شاعر، نه بازیگر. او تمام رازهایش را یک جا حراج کرد. فقط همین، فقط "حراج کردم همه رازهایم را یک جا دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بوته گونی به جای موهایم..."


1

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 9:21 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 

ازهمان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد گر چه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را
برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق وخون
دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و
این آسیاب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت بر نگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
قرن "موسی چومبه هاست"
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر،
حتی قاتلی بر دار،
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آن چه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با ابن مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفت و گو از مرگ انسانیت است

فریدون مشیری

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 0:35 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی ام بودند
دلم نمی آمد دورشان بیندازم
هنوز همان ها را می پوشیدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند
قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم
و می گفتم: چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم

می نشستم و می گفتم: زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار
می نشستم و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم و فقط می گفتم و می گفتم

پارسایی از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست
اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است
و زیباترین خطر؛ از دست دادن ...

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای؛ برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
جرات کن و کفش تازه به پا کن.
شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای

رو به پارسا کردم، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام

هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم
تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت

حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه
یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه
یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛
یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت
هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد و جان‌ داشته‌ باشد.

یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند ...

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم
من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند

من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده
من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام

که می خواهم تغییر کنم؛ انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقی‌ بمانم

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم.
بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم


[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 3:4 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 

[ چهارشنبه ششم آذر 1392 ] [ 11:8 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 

[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 0:45 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

یــک شب مرحوم واعظ خراسانی مصیبت حضرت عبــاس علیه السلام

را خواند و از اصابت تیــر بـه چشم مبارک آن حضرت یاد کــرد ،

مرحوم قزوینــی به ایشان گفت چنین مصیبت های سخت را که سند خیلی قوی هم ندارنــد را چرا می خوانــی ؟

مرحوم قزوینـی شب در عالم رویا به محضــر مقدس

حضــرت عبـاس علیه السلام مشرف شد و آقا خطاب به ایشان فرمودن : سیــد ابراهیم ! آیا تو در کربــلا بودی که بدانــی روز عاشورا

با من چه کردنــد ؟

پس از آنــکه دو دستم از بدن جدا گردیــد دشمن مرا تیــر باران کــرد

در ایــن زمان تیــری به چشمم رسیــد ،

هر چه سرم را تـکان دادم تیــر بیرون بیایـد، بیــرون نیامد و

عمامـه از سرم افتــاد ، زانو ها را بالا آوردم خم شدم که بــه وسیله

دو زانو تیــر را از چشم بیرون بکشم ، ولی دشمن بـا عمود آهنیــن

بــه سرم...

ماه محرم ماه غم و اندوه دوستداران اهل بیت پیامبر(ص) و علی(ع) است؛ ماهی که از محرم سال ۶۱ هجری قمری تا هم اکنون خیل عاشقان به خاندان مطهر رسول الله صلی الله علیه و آله را عزادار کرده است؛ مصیبتی که بزرگی آن قابل وصف نیست! و چه مصیبتی از این بالاتر که فرزند امام علی علیه السلام که جانشین و برادر و داماد و خلیفه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله بود یعنی امام حسین علیه السلام را کمتر از پنجاه سال از رحلت نبی خدا صلی الله علیه و آله به مسلخ ببرند؛ آن هم کسانی که خود را از امت رسول خدا صلی الله علیه و آله می دانستند!

به تعبیر امام الساجدین علیه السلام: أَمْسَتِ الْعَرَبُ تَفْتَخِرُ عَلَی الْعَجَمِ بِأَنَّ مُحَمَّداً مِنْهَا وَ أَمْسَتْ قُرَیْشٌ تَفْتَخِرُ عَلَی الْعَرَبِ بِأَنَّ مُحَمَّداً مِنْهَا وَ أَمْسَی آلُ مُحَمَّدٍ مَخْذُولِینَ مَقْهُورِینَ مَقْبُورِینَ. این است که عزا برای امام حسین بن علی (ع) تمامی ندارد. کربلا تنها یک حادثه نیست بلکه یک واقعه است که انسانهای بسیاری در طول چهارده قرن در این مکتب تربیت شده اند.

محرم درس وفاست، درس آزادی و آزادگی و درس عزت است. با این اوصاف که قطره ای از دریای تربیتی محرم بود دیگر جای تعجب ندارد که محرم انسانها را در یک شب بلکه کمتر از آن متحول نماید. اینکه مشاهده می شود بسیاری از کسانی که گرفتار گناهان هستند که به آنها خوی گرفته اند و عادت آنها شده است، اما این عادت ناروای خود را به حرمت محرم کنار می گذارند. پس محرم عزم آفرین است؛ عزم بر ترک معصیت الهی، عزم بر کسب فضایل و در یک کلام عزم بر بندگی خداست.

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 10:15 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
[ شنبه هجدهم آبان 1392 ] [ 9:27 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

کربلا و عاشورا را چگونه باید دید؟ از کدام زاویه به این زمین و زمان باید نگریست؟ اگر حسین، مصباح است یعنی در تیرگی های وحشت بار و تاریکی های نفسگیر، تکیه گاه روشن و شفاف و اگر سفینه است یعنی در موج خیز حادثه ها و خیزاب های هولناک، کشتی نجات؛ پس چرا عاشورای او را از منظر روشنگری و راهگشایی و به ساحل رسانی نبینیم؟

چرا در عصر گم شدگی انسان و توفان خیزی و وارونگی زمان، از حسین و عاشورایش، همچون حبلی متین و عروه الوثقایی مبین بهره گیری نکنیم و گذار از جاده های خطر را با این همراه مطمئن آغاز نکنیم؟

عاشورا چه ندارد تا سراغ سرمشق ها و مکتب های دیگر برویم؟ این رستاخیز عظیم، همه درس های لازم برای صلاح و فلاح را دارد.

کربلا قصه زیستن و دیگرگونه زیستن و حیات طیبه را تجربه کردن است. در کربلا، همه عناصر لازم برای سیر به کمال، عزت و رستگاری پیداست.

معنویت، زیبایی، فضیلت های انسانی، حضور همه انسان، حضور بی فاصله خدا، حضور همه ارزش ها و در یک کلام حضور بی پرده خدا، انسان، راستی و درستی و حقیقت زلال قرآن تنها و تنها در همین حادثه یافتنی و ادراک شدنی است.

عاشورا، نه روزی است از جنس روزهای معمولی و نه حادثه ای خزیده در گوشه ای از حافظه تاریخ؛ عاشورا زنده و زاینده است؛ چشمه ساری است که بر همه زمین ها و زمان ها می گذرد و کام تشنگان فضیلت و حقیقت را به جرعه هایی زلال و حیات بخش می نوازد.

عاشورا، دانشگاه ایمان و عرفان و پاکی و پاکبازی و پاک زیستن است. مکتب انسان شناسی و انسان آگاهی و انسان پروری است و ما نیازمند هماره بازشناسی و مرور و مطالعه آن هستیم. باید در بازخوانی عاشورا و کربلا همیشه یادمان باشد که چشم انداز بیرونی و ظاهر شگفت و شورانگیز و سوک آمیز آن، ما را از سیر در اعماق آن باز ندارد و بکوشیم تا چونان غواصی ماهر، گوهرهای ناب و نایاب ازژرفای آن استخراج کنیم و جان و جهانمان را بدان ها بیاراییم.

ما از چشم انداز بیرونی عاشورا ناگزیریم چون شناخت خود حادثه و سیر آن ضرورت دستیابی به درون رازآمیز آن است، اما نباید به شنا در سطح بسنده کنیم و شیوه شیرین قرآن در برخورد با حادثه ها را که ژرفاکاری و عبرت و تنبه و تذکر است، فراموش کنیم.

برخورد برشی با کربلا و عاشورا و تنها طرح برخی قطعات این رویداد عظیم (آن هم عمدتا از منظر سوگ و مرثیه) باعث غفلت از دیگر ابعاد و اضلاع آن شده است.

هر چند سوز و مرثیه و اشک ارجمند و ستودنی است و در قلمرو روایات بدان بسیار توصیه شده است، اما باید دانست که اشک مقصد نیست؛ مقدمه گره خوردگی عاطفی و قلبی ما با کربلا و عاشورا برای تبدیل آن به اسوه و سرمشق در زندگی است؛ چرا که اباعبدالله الحسین(ع) خود در کربلا فرمود: لکُم فِیَّ اُسوه.

امید است بتوانیم پنجره ای تازه برای تماشا و ادراک زیباترین و باشکوه ترین تابلوی هستی بگشاییم، تابلویی که زینب(س) در کلام کوبنده خود در مجلس بیداد عبیدالله زیاد، آن را نمایاند و شناساند که والله ما رایتُ الاّ جمیلاً به خدا من جز زیبایی در کربلا ندیدم.

خداوند چشم های ما را بصیرت زینبی عنایت کند تا کربلا را زیبا و عمیق و روشن در قاب قلبمان بیابیم و در متن زندگی مان جستجو کنیم...

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 8:39 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

پاییز با دیگر فصل ها تفاوت دارد. یعنی خودش را متمایز می کند. غرور و دلفریبی اش خوب دلبری می کند. پاییز به خش خش برگ ها و صدای باران نیست که عاشقانه می آید و می رود، به حس غریبی است که تو را برمی دارد، به خیابان می برد و وقتی به خودت می آیی که ساعت ها قدم زده ای زیر نیلگون، که نه، خاکستری آسمان پاییزی.

اصلا توی خاطرات هر کسی که سرک بکشی ردپای پاییز را می بینی، حادثه ای هست که از فصل پاییز شروع شده باشد، حسی هست که در فصل پاییز تمام شده باشد، اتفاقی هست که در فصل پاییز افتاده باشد. اصلا پاییز یک گرد توی هوا پخش می کند و تا به خودت می آیی می بینی روی همه چیزت نشسته؛ روی فنجان چای​بخار کرده ات، روی شیشه جلویی تاکسی پنچر شده کنار اتوبان، روی چترهای سیاه و سرخ و سبز، روی دست های مفرد و تنها، روی آسمان ابری و خاکستری، روی رنگ بندی گرم درخت های تنک، روی... این گرد، گرد دلتنگی است.

درست تر آن می شود که بگوییم گرد دلتنگی خوشایند. حالا می خواهد این دلتنگی مال روزهای مدرسه باشد یا مثلا فراغ یار. روی هر چیز که بنشیند مبتلایش می کند به حس غریبی که پاییزی می خوانندش. اصلا پاییز پر است از تناقض؛ گرم است و سرد، عاشقانه است و فراغ به بار می آورد.

به آسمان که نگاه کنی آنقدر ابرها ضخیم اند که نمی توانی تشخیص دهی خورشید در کدام زاویه قرار گرفته! آسمان پاییزی ابری است و بارانی نیست، گرفته است و دلت را باز می کند و بوی مدرسه می دهد و تنبلی تابستان را به باد می دهد. همین تناقض هاست که آدم را مبتلا می کند و دلبسته پاییز، این فصل هزار رنگ و دلفریب ...

[ یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ] [ 0:46 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

زندگی شگفت انگیز است، فقط باید بدانید که چطور زندگی کنید! در غیر این صورت سراسرعمر خود را در رنج و سختی دست و پا خواهید زد ...

از باغی می گذرید و به یک درخت بلند و تنومند برمی خورید، اگر مقایسه کنید چه می شود: درخت بسیار تنومند و بلند است، ناگهان خود را در کنار آن خیلی کوچک و خوار می بینید! حال اگر مقایسه نکنید و تنها برای تفرج وارد باغ شوید از وجود آن درخت لذت می برید و مشکلی هم بوجود نخواهد آمد.

درخت تنومند است، که هست! بگذار تنومند باشد، شما که یک درخت نیستید! اگر خوب نگاه کنید، درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند و هیچ کدام مقایسه نمی کنند و به همین خاطر از عقده ی حقارت هم رنج نمی برند. من هرگز با درختی برخورد نکردم که از عقده ی حقارت یا از عقده ی خودبزرگ بینی در رنج باشد، شما چطور؟

بلندترین و تنومندترین درختان هم هرگز از عقده خودبزرگ بینی رنج نمی برند، زیرا میان آنها مقایسه وجود ندارد. این انسان است که مقایسه را خلق کرده است و عده ای در این میان تنها با حس و رفتار "مقایسه کردن" زندگی می کنند و مدام این حس منفی را تغذیه و رشد می دهند.

با این حس و رفتار، تنها دو نتیجه منتظر انسان است. یعنی گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کوچکی و خواری... انسان می داند که احساس خواری و کوچک بینی بیش از احساس برتری در او جا می گیرد. زیرا میلیون ها انسان وجود دارد که ممکن است از او زیباتر، از او بلندقدتر، از او قوی تر، هوشمندتر، توانمند تر و... باشد. یک فرد چنان است و دیگری چنین است.

اگر به مقایسه کردن خود با این میلیون ها انسان ادامه دهی، عقده ی حقارت تو نیز روز به روز بزرگ تر و حجمی میلیونی پیدا می کند. در حالیکه پندارهای تو و به عبارتی قیاس های تو در واقعیت وجود ندارند. آنچه که واقعیت می پنداری تنها تصورات و انگارهای تو هستند.


در اینجا برای روشن شدن هر چه بیشتر مطلب داستان استعاره ای کهنی را برایتان نقل می کنیم :


روزگاری در یک جنگل زیبا، حیوانات تصمیم گرفتند برای فرزندان خود مدرسه ای دایر کنند. به همین دلیل برای تدوین برنامه درسی یک روز دور هم جمع شدند.

در این جلسه خرگوش اصرار داشت که دویدن جزء برنامه درسی باشد. پرنده معتقد بود که باید پرواز نیز به برنامه درسی اضافه شود. ماهی هم به آموزش شنا اصرار داشت و سنجاب نیز مصرانه تاکید می کرد که بالا رفتن از درخت نیز باید در این آموزش های مدرسه قرار بگیرد.

شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه کرد و بعد قرار شد که همه حیوانات درس ها را یاد بگیرند. خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت، اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود و مرتب از پشت، زمین می خورد.

دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط ها مغزش آسیب دید و قدرت دویدن را هم از دست داد. حالا به جای نمره بیست، نمره ۱۰ می گرفت و نهایت در بالا رفتن از درخت هم نمره اش از حد صفر بالاتر نمی رفت.

پرنده در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که می رسید، نمره خوبی نمی گرفت و مرتب صفر می گرفت. صعود عمودی از تنه، شاخه و برگ درختان نیز برایش سخت بود.

جالب اینجاست که تنها مارماهی کند ذهن و عقب افتاده بود که می توانست درس های مدرسه را تا حدودی انجام دهد و با نمره ضعیف بالا رود.

با تمام این اوضاع و احوال، مسئولان مدرسه از این خوشحال بودند که دانش آموزان همه دروس را می خوانند. این داستان نشان می دهد که همیشه عده ای هستند که می کوشند یک الگوی مشخص بر آدمی تحمیل کنند. آنان ماشین می خواهند نه انسان!

آنها می خواهند انسانها را همانطور بسازند که شرکت های " خودرو" اتومبیل می سازند : روی خط تولید! ولی انسانها را روی خط تولید نمی توان قرار داد. چون به صورت یکسان خلق نشده اند. خالق یکتا هر فردی را منحصر به فرد می آفریند.

ای انسان بکوش تا "منحصر به فرد بودنت" را ببینی نه چیز دیگر. خودت باش و با هیچ چیز روی زمین خود را مقایسه نکن!

[ پنجشنبه نهم آبان 1392 ] [ 0:5 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

مناسک حج، احرام، طواف کعبه، صحرای عرفات، بیتوته در منا، صفا و مروه، قربانی و ... ماجرا دارد این روزها! این روزها که خانه خدا میزبان حاجی ها شد و عید در پیش است. عید سعید قربان! عیدی که ابراهیم(ع) مسبب ایجاد آن شد. آنقدر شنیده ایم که برایمان عادی شده اما اگر کمی فکر کنیم عظمتش آنقدر زیاد هست که در وصف نمی گنجد. آن هنگام که بنده ای با اثبات بندگی اش، روزی از روزهای خدا را به عید تبدیل کرد.

می گویند: هر روزی که در آن گناه نکنی، آن روز عید است. گناه نکردن یعنی بندگی کردن! ما همیشه از خدا می خواهیم که خدایی بکند و کارها را آن طور که ما دلمان می خواهد پیش ببرد. دعا کردن هایمان هم حول محور خودمان می چرخد. بچه من، همسر من، خانه من، کار من، زندگی من... خدایا همه را آن طور که من صلاح می دانم به سرانجام برسان.

درد من را درمان کن! مریض من را شفا بده، گره از مشکل من حل کن! حال روحی من را خوب کن! روزی فراوان به من عطا کن، شغل خوب، همسر خوب، دوست خوب، همسایه خوب، شریک خوب، همکار خوب، فامیل خوب به من عطا کن! اما گاهی یادمان می رود، خدا، خدایی اش را خوب بلد است. این ماییم که در بندگی مشکل داریم. خداوند حاکمیت آسمان و زمین را در اختیار دارد و با این حال ما فراموش می کنیم که تسلیم بودن، مقام ابراهیم(ع) است. آنقدر تسلیم که پس از سال ها آرزومندی سرانجام صاحب فرزندی می شود و آن فرزند تمام وجود ابراهیم(ع) است. ثمره سال های زندگی اش! اما آنقدر تسلیم است که به محض اینکه در خواب می بیند که باید این فرزند را در راه خدا قربانی کند، بهانه نمی آورد. با خدا مجادله نمی کند. ناله و فغان سر نمی دهد. ابراهیم(ع) بنده حقیقی است. آنقدر که می داند، قدرتمندترین انسان ها، انسانی است که توان از دست دادن را داشته باشد. از دست دادن عزیزترین موجود زندگی اش را.

ابراهیم(ع) جانشین برحقی است برای خداوند! او نماینده کاملی است از انسانیت. آن هنگام که خداوند آدم را آفرید، فرشته ها به او اعتراض کردند که چرا آدم را آفریدی؟ ما که تو را تسبیح می کردیم. او در زمین فساد و خونریزی خواهد کرد...

خداوند در پاسخ فرشته ها یک جمله گفت"انی اعلم ما لاتعلمون" "من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید". خداوند آن روز خوب می دانست، در میان آدمیان، انسان هایی خواهند بود که از ملک فراتر خواهند رفت و به جایی خواهند رسید که به جز خدا را نخواهند و نبینند؛ "رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند"

یقینا آن روز خداوند خوب می دانست، روزی ابراهیم(ع) با اختیار خودش، فرزند عزیزش، پاره وجودش، را به قربانگاه خواهد برد تا به زمین و زمان، به فلک و ملک ثابت کند که خدا راست گفت که "انی اعلم ما لاتعلمون"!

به راستی خداوند می دانست که انسان اگر به مرتبه والای بندگی برسد، عرش را به لرزه درخواهد آورد و ملک را بار دیگر به سجده واخواهد داشت. ابراهیم(ع) نماد یک انسان کامل بود. نماد یک مسلمان! یک تسلیم محض فرمان خداوند.


"در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم حکم آنچه تو فرمایی، لطف آنچه تو بنمایی"

ابراهیم (ع)، اسماعیلش را به قربانگاه برد تا ثابت کند "حکم آنچه تو فرمایی"

اسماعیل(ع) تمام وابستگی های زمینی ابراهیم(ع) بود که به قربانگاه می رفت. می رفت تا او را آسمانی کند. آنقدر آسمانی که خداوند بر او سلام دهد: سلام علی ابراهیم! ابراهیم(ع)؛ لبیک گفته بود، دعوت خداوند را. دعوتی را که سخت می نمود اما، امتحانی بود بر مقام بندگی ابراهیم(ع). می گویند وقتی بنده ای به فرمان خداوند پاسخ مثبت می دهد و او را لبیک می گوید، خداوند نیز به او می گوید"لبیک یا عبدی"! پاسخ خداوند بر لبیک ابراهیم(ع) هم با یک لبیک بود. لبیکی از جانب حق! آنجا بود که قدسیان دست افشان شدند و ملکوت خداوند نور باران شد از مقام تسلیم بنده خدا، ابراهیم(ع)! آن هنگام بود که اسماعیل(ع) به آغوش ابراهیم(ع) بازگشت و قربانگاه، عیدانه ابراهیم(ع) شد و اسماعیل(ع) هدیه ای شد به پاس این بندگی و عید قربان چشم روشنی آسمان ها شد برای مردمان زمین!

مردمانی که بندگی را می پذیرند اما تسلیم را نه! خدا را می پذیرند اما خدایی کردنش را نه! ابراهیم بودن را دوست دارند اما اسماعیل را برای خودشان می خواهند. بندگانی که در زبان لبیک می گویند اما در باطن، منافع خود را می جویند. عید قربان از راه می رسد تا بار دیگر پیمان ببندیم با آنکه تمام وجودمان از اوست و بار دیگر بگوییم "اللهم لبیک"... شاید روزی لبیک ما از زبان به باطن برسد و بندگی کنیم چون ابراهیم(ع) و شاید به رسیدن به معرفت واقعی این عید دل ببندیم و به این امید، پایدار ...


 

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 2:28 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
 نام:انسان

نام خانوادگی :آدمیزاد

نام پدر :آدم

نام مادر:حوا

لقب :اشرف مخلوقات

نژاد:خاکی

 ساکن : کهکشان راه شیری،منظومه شمسی ، زمین


صادره از: سراچه دنیا

مقصد :سرای آخرت

ساعت پرواز : نامعلوم

مکان پرواز: نامعلوم

حضور در فرود گاه : لحظه ای قبل از پرواز

وسایل لازم : دو متر پارچه سفید ،
عمل نیک ،علم مفید ،
دعای اولاد صالح ،دعای مؤمنین

اضافه بار مجاز : عمل صالح کاملأ مجاز است.

توصیه های ایمنی: اجرای دقیق آموزه های
قرآن وسنت پیامبر (ص).

برای کسب اطلاعات بیشتر
به قرآن و سنت پیامبر مراجعه فرمایید
تماس ومشاورهم به صورت
شبانه روزی،رایگان،مستقیم
وبدون وقت قبلی خواهد بود.

درصورتیکه قبل ازپروازبا مشکلی
روبه روشدیدبا شماره های
زیرتماس بگیرید: (آیه186 سوره بقره
،آیه 45 سوره نساء ، آیه 129 سوره توبه
، آیه 55 سوره اعراف ،
آیات 2و3 سوره طلاق)

سفر آسوده ای در پیش داشته باشید .
[ یکشنبه بیست و یکم مهر 1392 ] [ 7:45 بعد از ظهر ] [ سیدعلی دهقانی نیری ]

 کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قدر این لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم
کاشکی ، واژه درد آور این دوران است
کاشکی ، جامه مندرس امیدی است
که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی
لااقل ، قدر وزن پر یک شاپرکی
ما ، مسلمان بودیم ...

شعر از : کیوان شاهبداغی


 

[ جمعه نوزدهم مهر 1392 ] [ 10:4 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

هر هزارسال، یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند

تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهربار با خود می گویند:

این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد

این فرش فاجعه است...

با زمینه سرخ خون...

و حاشیه های کبود معصیت...

با طرح های گناه و نقش برجسته های ستم...

فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند

و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.

رنگ در رنگ... گره در گره... نقش در نقش...

قالی بزرگی است زندگی...

که تو می بافی و من می بافم و او می بافد

همه بافنده ایم

می بافیم و نقش می زنیم

می بافیم و رج به رج بالا می بریم

می بافیم و می گستریم

دار این جهان را خدا به پا کرد.

و خدا بود که فرمود: ببافید و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.

هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.

چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد

آمیزه ای از زیبا و نازیبا...

سایه روشنی از گناه و صواب...

گره تو هم بر این قالی خواهد ماند

طرح و نقشت نیز...

و هزارها سال بعد آدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای.

کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی...


برگی از نوشته های عرفان نظر آهاری

[ سه شنبه شانزدهم مهر 1392 ] [ 8:7 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستان و بازدیدکنندگان محترم . این وبلاگ متعلق به برو بچه های فیزیوتراپی 89 اصفهانه.
این وبلاگ حال و هوای بچه ها وخاطرات پر فراز و نشیب تحصیل و دفتری ماندگار از دلتنگیها و دوستی هاو قهرها وآشتی های این دوران طلائی و فراموش نشدنی است، و از همه مهمتر آشنائی بیشتر بارشته فیزیوتراپی وحمایت از طرح دکترای حرفه ای فیزیوتراپی وتبادل اطلاعات طراحی شده است
پس به همین نکته اکتفا می کنیم که پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن شکست کسی باشد همه باید باهم کامیاب شویم اگر چه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
امیدواریم با نظرات خودتون ما رو در هرچه بهتر شدن وبلاگ یاری کنید.
امکانات وب
  • جستوجوی فایل
  • بک لینک