وبلاگ دانشجویان فیزیوتراپی اصفهان 1389
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید، ارباب. نخند ! 

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز از آدامسهایش نمی خری. نخند ! 

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای کوتاه معطلت کند. نخند ! 

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند ! 

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که گاهی مواقع چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی

نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی آنها چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!

آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده شان همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند ...


انسانهای بزرگ، دو دل دارند؛ 

دلی که درد می کشد و پنهان است 

و دلی که می خندد و آشکار است.

[ دوشنبه پنجم آبان 1393 ] [ 11:29 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]


گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود

گاهی بساط عیش خودش جور میشود
گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور میشود


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود

گاهی برای خنده دلم تنگ میشود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود

گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود

گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود
از هرچه زندگیست دلت سیر میشود

گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود

کاری ندارم کجایی چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود

برگی از دفتر شعر قیصر امین پور

[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ] [ 0:24 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
اگر نمیدانید هدف زندگیتان چیست؟
اگر نمیدانید به کجا میخواهید برسید؟
اگر نمیدانید چرا الان اینجا، در این مرحله از زندگی هستید؟
کاملا طبیعی است. زیرا مکانیزم هدف جویی شما فعال شده و از شما تقاضای هدف میکند. اکثر مردم بدون فعال شدن مکانیزم هدف جویی شان یک زندگی معمولی، متوسط و بی روح را زندگی میکنند تا بمیرند. اما شما فرق دارید.
هر انسانی ،در ذهن اش مکانیزمی وجود دارد که ناخودآگاه او را به سمت اهدافش هدایت کند. افرادی که در زندگی احساس سردرگمی میکنند، دقیقا به علت نداشتن هدف مشخص است و یا مثلا اگر فردی به هدفی که خواسته ،دست پیدا میکند،با اینکه به چیزی که خواسته رسیده، در کمال تعجب بی انگیزه میشود، مایوس میشود. زیرا به هدفی که خواسته رسیده، حال ذهن-ش هیچ هدف دیگری را در او پیدا نمیکند.
اما خبر خوب اینکه اگر در زندگی سردرگم شدید، شانس این را دارید که به اهداف بزرگی که در ذهن دارید دست پیدا کنید. برای این منظور میتوانید به همین روال زندگیتان را ادامه دهید تا کم کم هدف تان را پیدا کنید. اما اگر نمیخواهید منتظر بمانید، در این مقاله 10 سوال مهم را میخوانید، که جواب آنها دقیقا به شما کمک میکند به هدف اصلی زندگی تان پی ببرید.

هدف نهایی زندگیتان را با پرسیدن این 10 سوال پیدا کنید :

آیا کاری را که دوست دارم انجام میدهم؟


شاید جواب این سوال کیفیت کل زندگیتان را مشخص کند. آیا خانواده تان را دوست دارید؟ دوستان؟ کار؟ تفریحاتتان چطور؟ گذران وقتتان را چی؟ اگر کاری را که دوست ندارید، اما انجام میدهید، احتمالا راه اشتباهی را پیش گرفتید… بهتر است تغییرش دهید. همین الان !

آیا افرادی که اطرافم هستند، برایم اهمیت دارند؟


یکی از مهمترین کلیدهای پیدا کردن هدف نهایی زندگی، افرادی هستند که در زندگی شما وجود دارند. خانواده، دوستان، همکاران ،حتی مشتریانتان ! اما اگر این افراد در زندگیتان وجود دارد، اما برای شما بودن یا نبودن آنها اهمیتی ندارد، ممکن است به هدف نهایی تان ضرر بزند. زیرا این افراد دقیقا میتوانند نقش سوخت مکانیزم هدف جویی شما را تهیه کنند

از جایی که هستم راضی ام؟


به تمام جنبه های زندگیتان توجه کنید. آیا با کارهایی که کردید خوشحال هستید؟ آیا در مسیری از زندگی حرکت میکنید که میخواهید؟ اگر نه، چه کاری برای تغییر مسیر میتوانید انجام دهید؟ مقایسه زندگی خودمان با دیگران بد نیست، بعضا رقابت مثبتی را ایجاد میکند اما اگر داشته هایمان را با داشته های دیگران مقایسه کنیم ممکن است از نظر روحی ضرر زیادی ببینیم…
بهترین مقایسه و اندازه گیری خوشبختی این است : آیا کاری را انجام میدهیم که میخواهیم و در مسیری حرکت میکنیم که از ماجراجویی در آن مسیر لذت میبریم؟

آیا میتوانم بیشتر تلاش کنم؟


همیشه جای تلاش بیشتر وجود دارد. هیچ سقفی برای تلاش در مسیر موفقیت وجود ندارد. یکی از بهترین راه های پیدا کردن هدف نهایی زندگی تان، حل مشکلی است که از آن رنج میبرید. برای مثال ،در گروه، سازمان، جامعه ای که هستید، تغییر چه چیزی میتواند شما را شاد کند؟ آنرا پیدا کنید، وارد گروهی شوید که در حل آن مشکل فعالیت میکنند و شروع به فعالیت برای حل مشکلی کنید که حل شدن آن باعث خوشحال شدن تان میشود.

آیا احساس رضایت میکنم؟


اکثرمان رضایت از زندگی را وابسته به کار، یا مادیاتی که داریم، میدانیم. اگر کارمان را دوست نداریم، از زندگی راضی نیستیم… اگر خانه لوکس، ماشین گران قیمت، درآمد بالا و … نداریم، احساس میکنیم شکست خوردیم.
اما این ها معیار صحیحی برای سنجش رضایت نیستند. بهتر است واقعی تر به زندگیمان نگاه کنیم و با توجه به ملاک های خودمان موفقیت یا شکست زندگی خودمان را بسنجیم.

چطور میخواهم در خاطر دیگران بمانم؟


دوست دارید دیگران چه چیزی از شما برای همیشه بعد از شما به خاطر داشته باشند؟ چه چیزی میخواهید در این جهان تغییر دهید تا نام تان جاودانه شود؟ شاید فکر کنید آنقدر فرد مهمی نیستید که تغییری در این جهان شکل دهید، اما مهم نیست، فقط تصور کنید. تصور کردن کلید حل بسیاری از مسائل است.

چه چیزی خوشحالم میکند؟


اگر نمیدانید چه چیزی شما را خوشحال میکند، اشکالی ندارد… در عوض برای شروع از خودتان بپرسید : چه چیزی شما را ناراحت میکند؟ اذیت میکند؟ دوست ندارید؟ سپس برای اقدام شروع کنید درست در جهت عکس حرکت کنید و بدنبال کارهایی بروید که شما را خوشحال میکند.

امروزم را چطور می بینم؟


هنگام بیدار شدن در صبح، چطور زندگی تان را شروع میکنید؟ دید شما نسبت به امروز، رابطه مستقیمی با دید شما نسبت به زندگی تان دارد. اگر روزتان را با افکار منفی شروع کنید، ناخودآگاه افکار مثبت دفع میشوند.
دیدگاهتان را نسبت به روزهایتان تغییر دهید، مثبت شروع کنید. برای مثال هنگام صبح، تا ظهر به خود تلقین کنید امروز اتفاق خوبی برای خواهد افتاد… شاید تعجب کنید دقیقا اتفاق خوبی برایتان رخ خواهد داد

آیا فرد موثری هستم؟


همیشه میتوانید برای این دنیا فردی موثر باشید. اما اینکه چه کاری میخواهید انجام دهید، داستان دیگریست.
قرار نیست فردی باشید که فقر از این دنیا ناپدید میکند و یا مربی زندگی باشید که زندگی دیگران را متحول کنید. شما با یک درخت کاشتن هم میتوانید فرد موثری باشید. با یک لبخند زدن هم میتوانید روز یک نفر را بسازید. با مهبت کردن هم میتواند قلب کسی را به دست آورید.

منتظر چی هستم؟
خب… منتظر چی هستید؟ شروع کنید...

[ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 ] [ 4:28 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا 2 ران و1سوسیس  بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.

سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.

قصاب به دنبالش راه افتاد.

سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.

قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.

پائولو کوئلیو

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم!!!

[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 12:37 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
سلام ای غروب غریبانه ی دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

 سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن

 خداحافظ ای شعر شب های روشن

خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

 خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 خداحافظ ای هم نشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دل های خسته

 تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

 اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

 به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

 اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

 اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه...

آره...واقعاً چهار سال تموم شد...چهار سال روز های خوب با هم بودن ... چهار سال سلام...چهار سال اشک و لبخند...چهار سال شادی و غم...چهار سال زیاد وکم...راستی چهار سال دیر اومدنای بعضیا به کلاس... هاهاها ...چهار سال حکایت های دوست خیلی خوب و دلسوزم یحیی و خنده هاش..داش مجید سوزوکی که هر وقت حالم گرفته بود میرفتیم با هم درد ودل می کردیم...همشهری گلم جناب دکتر سروشمهر که با هر سخنش!البته هر سخنش که نه بهتره بگم متلک هاش خنده رو به زور رو لب ها می نشوند به خصوص شب نشینی هایی که با ایشون داشتیم تو خاطره میمونه...تیکه پروندن خودم سر کلاس به بعضیا که قصدم شوخی بود وبس!از پینوکیو کلاس بگم آقای رضایی که هر از گاهی با سوتی هاش سر کلاس از خنده غش می کردیم و واقعا دوست داشتنی میمونه برامون،ازخنده های آقای مرادی بگم که صداش تا 4کلاس اونورتر هم می رفت و شبا مینشستیم ادای این یکی و اون یکیو درمیاوردیم با بچه ها و میخندیدیم با هم.ّاز هم استیجی گلم میلاد که با هم یه زوج خیلی خوب بودیم تو کلینیک وخیلی بهم کمک میکردیم. آقا میلاد ازت خیلی ممنونم ایشالله تو جاهای خیلی خوب ببینمتون میدونم شایستگیشو داری از دوست خوب دیگه مون ابراهیم که زیاد تو جمع ما نبود برای خودش یه دوست جدید پیدا کرده بود و ولش نمی کرد البته فکر بد نکن!منظورم سالن مطالعه هستش!هر وقتم ازش سوال می پرسیدی برا امتحان خوندی یا نه میگفت:خدااااا شاهده نگاش نکردم!خخخ...و همچنین از مصطفی که هم کلیدری بودیم این یکسال و بیشتر وقتا باهم مینشستیم چایی می خوردیم و شر و ور میگفتیم و میخندیدیم!وهمه بچه های دیگه کلاس...همه احساس های بد و خوب به هم ... همه و همه تموم شد...
دلم برای آن لحظه های شیرین با هم بودن تنگ می شود...به قول قیصر امین پور: چه زود دیر می شود...انگاری همین دیروز بود که وارد دانشگاه شدیم وچهار سال تو یک کلاس نشستیم اما امروز...! امروز باید باور کنیم که اون دوران خوش تکرارنشدنی تموم شد...
هنوز هم سفرتونو از خونه ی دل باور نکردم...اما اینکه شاید دیگه هیچ وقت نبینمتون داره کم کم باورم میشه...من امروز بیشتر از هروقت دیگه ای از شماها دورم و بی نهایت به شماها نزدیکم...عمری کنارم بودین ولی من تازه امروز پیداتون کردم...حیف...حیف که دیگه کنارم نیستین...
شاید دوری موجب دوستی بیشترمون بشه تا معنای واقعی دوست داشتن رو درک کنیم و اون رو در قلبمون حس کنیم...مطمئنم جمع شدن هر کدوم از ما از هر نقطه کشور تو یک کلاس بی دلیل نبوده و حکمتی داشته...از خدا بخواهیم دلیل وحکمت این با هم بود ن رو به ما نشون بده...
از خدا بخواهیم تا از امروزمون چیزی برای فردامون باقی بذاره...به اندازه یک لبخند...به اندازه یک قطره اشک...به اندازه یک نگاه دوباره،..تا به یاد داشته باشیم که روزی با هم هم بودیم...
روزهای خوب وخاطرات دوست داشتنی بسیاری داشتیم که شاید دیگه هیچ وقت تکرار نشه،پس بیایید سعی کنیم که فقط با خاطرات زندگی نکنیم ودر به وجود آمدن دوباره آنها تلاش کنیم...
به یاد هم باشیم و از حال هم جویا باشیم وهم دیگر را دوست بداریم...مطمئن باشیم برای کسانی که دوستشان داریم جایگزینی نخواهیم یافت،پس سعی کنیم آنها را آسان از دست ندهیم...من میدونم خیلیا شایدخوشجالن که فقط  این وبلاگ هست و میان و میرنو دریغ از یک نظر برا اینکه بگن ما نیستیم!بابا اینجوری نباشیم اگر فرصتی شد و اومد هرکسی حتی برای دهمین بار به وبلاگ که الان حکم کلاس دوم مارو داره اما مجازی(البته اینجاس که میشه گفت میتونیم درد اون دانشجویان مجازی رو بفهمیم)خلاصه اگه اومدید اینجا و سر زدید نظر بذارینو برین تا لااقل بدونیم نفس میکشین تا خوشحال باشیم که خدارو شکر فلانی خدا بازم بهش سلامتی بده که ما اسمشو همیشه لااقل بین خودمون ببینیم البته من خودمم شاید دیگه وقت نکنم مثل قدیما بیام تو وب.نباشیم از کسایی که به مغزمون فشار بیاریم که اسم یا فامیلشو توو یاد خاطرات دوران کارشناسی به زور بادمون بیاد و گاهی جوری یادمون نیاد که بگردیم دنبال کدوم شهر بود یا یک نشانه ی بارزش برای شناسوندنش به همکلاسیهای خودمون!!!...مهربون باشیم باهم خوووو کاکو؟؟؟؟
یقین داشته باشید که یاد و خاطراتتان را بر لوح سینه ام حک خواهم کرد و مثل تمام مرگ هایی که به امید رستاخیزند من به امید آمدنتان خواهم ماند...شاید آن روز هرگز نیاید ولی من به امید آمدن آن روزها زنده خواهم ماند و انتظار خواهم کشید...
خدا کند که در دانشگاه زندگی و در کلاس های دوستی هیچگاه غایب نباشیم و واحد های عشق و محبت و وفا و صمیمیت و یکرنگی و یکدلی ، ... را با هم پاس کنیم...

قابل توجه بعضیا: اگه من به کسی بدی یا توهینی کردم تو این چندسال که فکر نکنم اینطور باشه به بزرگی خودش ببخشه اگه بخشیدی که چه خوب نبخشیدی هم به جهنم!به من چه اصلا!دلم هیچ وقت از اونایی که منو نشناختن و پشت سرم چرت و پرت گفتن هم پاک نمیشه!

ضمنا یه تقدیر و تشکر هم بکنم از بعضی  اساتید خوب و دلسوزم خانم جوکار خانم فانی آقای بهارلویی به ویژه خانم شفیع زادگان همونطور که میدونین ایشون به عنوان استاد برتر هم رای آوردن و شناخته شدن و من خیلی چیزا رو از ایشون یاد گرفتم امیدوارم همیشه و هرجا که هستن شادو سرسبز و باروحیه باشن وشاهد پیشرفت ایشون در مقاطع بالاتر باشیم.یه خسته نباشیدم به همه استادا به خصوص اونایی که  فقط کارشون مچ گیری بود!هاهاها...
با آرزوی سلامتی،خوشبختی و موفقیت روزافزون برای همه شماها
سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی، لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم / اگر خون دل بود، ما خورده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده ایم

"قیصر امین پور"

 

 

[ پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 ] [ 4:12 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیاونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیرنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیبزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیمهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیشاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیتوانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیاز درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیاگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیهمیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمیكسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود " هست.

یک کم کنجکاوی پشت
" همین طوری پرسیدم " هست.

قدری احساسات پشت
"به من چه اصلا " هست.

مقداری خرد پشت " چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت" اشکالی نداره" هست.

زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 6:48 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 امسال بیاییم یک خانه‌تکانی به خانه‌تکانی‌های هر ساله‌ی خود اضافه نماییم؛ یک خانه‌تکانی که روح و روان خسته‌ی ما را پس از یک‌سال به‌طرز معجزه‌آسایی متغیر و دوست‌داشتنی نماید. این خانه‌تکانی برخلاف خانه تکانی‌های دیگر، نه زحمت دارد و نه نیاز به مادیات! انتظار کمک از هیچ‌کس هم نخواهی داشت. اصلاً به‌تنهایی، هر انسانی قادر به انجام آن خواهد بود.

در این بهار می‌خواهیم دانسته و نه از روی احساس و چشم‌وهم‌چشمی، دست به یک خانه‌تکانی اساسی بزنیم؛ خانه‌تکانی از نوع شخصی و منحصربه‌فرد. خانه‌تکانی، آن‌هم از ریشه و اساس. می‌خواهیم در این خانه‌تکانی، همه‌چیز را دچار تغییر نماییم اما تغییر نگرش و دیدگاه.

به خود بیاییم و نیک و عمیق بیندیشیم، به گذشته‌ها برگردیم، ناراحتی‌ها، بغض‌ها و کینه‌ها، کمبودهای عاطفی و نابسامانی‌های روحی، همه ‌و همه را در مقابل دیدگان خود قرار دهیم و ببینیم چه چیزهایی خانه‌ی دل را به مکانی تلخ و سرد مبدل ساخته است؟ خانه‌ی دل باید ساده باشد، صمیمی و آرام، خالی از انواع بغض‌ها و کینه‌ها و سرشار از محبت‌ها و دوست‌داشتن‌ها. خانه‌ی دل باید صاف باشد و صیقلی، گرم باشد و مهربان و درنهایت، خانه‌ی دل باید زیباترین و بانشاط‌ترین جلوه‌های بصری و معنوی را دارا باشد. پس در این بهار دل‌انگیز، هیچ‌کجا برای خانه‌تکانی، مناسب‌تر و واجب‌تر از دل نیست.

اولین گام در خانه‌تکانی دل‌ها، بیرون‌ریختن تمامی نابسامانی‌ها، خاطرات بد و آزاردهنده و ناراحتی‌هایی‌ست که سالیان سال است آن را در دل نگاه داشته‌ایم. پاک‌کردن دل از بغض‌ها، حسدها، کینه‌ها و ناملایمات، نباید وقت زیادی از ما را به خود اختصاص دهد. کارهای بسیار زیادی‌ست که باید در آستانه‌ی بهار دل‌انگیز انجام پذیرید و "خانه‌تکانی دل‌ها" تنها یکی از آن‌هاست.

به گوشه‌گوشه‌ی دل سر می‌زنیم، پلیدی‌ها را با هوشیاری، هر کجایی که خود را پنهان نموده باشند، می‌یابیم و آن‌ها را با معجونی از لبخند، مهربانی و بخشش، از دل بیرون می‌رانیم. این خانه‌تکانی، کار چندان سختی نیست و باید در عین ظرافت و دقت، به‌سرعت انجام پذیرد. تمام جغرافیای دل را باید جست، سر زد و از درونیات آن باخبر شد. از امسال، دیگر دل‌ها جایی برای نگاه‌داشتن بدی‌ها و ناراستی‌ها نیست. 

خانه‌تکانی را از بیرون‌راندن‌ها شروع کردیم و حالا نوبت جابه‌جایی‌ها و تغییرات وسیع و اساسی‌ست! خانه‌تکانی دل با بیرون‌راندن تمامی بدی‌ها و جایگزین‌نمودن هر آن‌چه نام و نشانی از خوبی‌ها دارد، به انتهای خود نزدیک می‌شود و با چند جابه‌جایی کوچک، دست‌کم برای یک‌سال آینده، دل را از گزند پلیدی‌ها رهایی می‌بخشیم.

یادمان باشد خانه‌ای زیبا و دوست‌داشتنی‌ست که صاحب‌خانه‌اش دلی پاک، مهربان، آرام و خالی از تمامی بدی‌ها داشته باشد. هیچ‌گاه نباید از یاد برد نوبتی هم اگر باشد، امسال نوبت خانه‌تکانی دل‌هاست! خانه هرچند زیبا، خانه هرچند خوش آب‌ورنگ و خانه هرچند شیک و مجلل، وقتی زندگی در آن لطف دارد که ساکنانی داشته باشد با دل‌هایی مهربان و خالی از تمامی بدی‌ها. برای لذت‌بردن از خانه‌ای که در آن روزگار می‌گذرانیم، امسال پیش از خانه‌تکانی، به سراغ دل‌های‌مان برویم و خانه‌تکانی را از دل‌های‌مان آغاز نماییم که مهم‌تر از خانه‌تکانی نوروزی، خانه‌تکانی دل‌هاست.
عید شادمانگی‌ها و شادی‌آفرینی‌ها مبارک
[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 11:35 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو

موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه
نه سیما جون، نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت: حسنی می ری به سربازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم

گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها

گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی

گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!

نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم، درس خونم و زرنگم
اما تو چی ؟

نه کارداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه

پری کوچولو، تپل مپولو، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری، از اون بالا

نگاه می کرد تو و کوچه را
داد زد و گفت : اوی ! بی حیا

برو خونه تون تو را بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی فرز و تیزه
اما تو چی ؟

نه کارداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه

نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟

من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ ؟

نه جانم
چرا نمیای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب، پایین، بالا، شمال، جنوب، دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟

نه کارداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی، ابرو کوتاه، زبون دراز، واه واه واه

حسنی یهو مثه یه جت
رسید به یک کافی نت

اون شد و رفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی
علافی کرد و بازی

خوشحال و شادمونه
رفت و رسید به خونه

باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره که می خوام اره که میخوام

چاهارتا شرعن بگیرم ؟
اره که می خوام اره که میخوام

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو

درست و راست و ریس کرد
رفت و تو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت و شاد شد
زی ذی شد و دوماد شد

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 9:6 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوھایتان آرزوھای اوست.
وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی ھم عشق می ورزید.
وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنھایی برایتان بی معناست.
وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائل ھستید.
وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.
وقتی یکی را دوست دارید، ھر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.
وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.
وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که ھستید، احساس امنیت می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اھمیت می دھید.
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته ھای خود برای شادی او بگذرید.
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به ھر کاری بزنید.
وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به ھر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد.
وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامش تان می شود.
وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.
وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.
وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بھترین خواھد بود اگر چه در واقع چنین نباشد.
وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ھا برایتان آسان و دلخوشی ھای زندگی تان فراوان می شوند.
وقتی یکی را دوست دارید، به ھمه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوھای تان را آسان می شمارید.
وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.
وقتی یکی را دوست دارید،
 شادی هایش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی هایش برایتان سنگین ترین غم دنیاست

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 8:48 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 

 

ادااااامه مطلب!


ادامه مطلب
[ شنبه نوزدهم بهمن 1392 ] [ 9:28 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

بچه که بودم چه دل بزرگی داشتم

اکنون که بزرگم چه دلتنگم


کاش دلم به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودم که حرفهاش

را از نگاهش می شد خوند


کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتم


کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلب ها در چهره بود


اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ام که سکوت کرده ام


دنیا را ببین ...

بچه که بودم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ام و از چشمهایم می آید!


بچه که بودم همه چشمای خیسم رو میدیدن

بزرگ شدم و هیچکی نمیبینه


بچه بودم تو جمع گریه می کردم

بزرگ شدم تو خلوت


بچه بودم راحت دلم نمی شکست

بزرگ شدم خیلی آسون دلم می شکنه


بچه بودم همه رو ۱۰ تا دوست داشتم

بزرگ که شدم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست دارم


بچه که بودم قضاوت نمی کردم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنم تغییر کنه


کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتم


بچه که بودم اگه با کسی

دعوا میکردم ۱ ساعت بعد از یادم می رفت

بزرگ که شدم گاهی دعواهام سالها تو یادم موند و آشتی نکردم


بچه که بودم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدم

بزرگ که شدم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرمم نمیکنه


بچه که بودم بزرگترین آرزوم داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدم کوچکترین آرزوم داشتن بزرگترین چیزه


بچه که بودم آرزوم بزرگ شدن بود

بزرگ که شدم حسرت برگشتن به بچگی رو دارم


بچه که بودم تو بازیهام همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردم

بزرگ که شدم همش تو خیالم بر میگردم به بچگی


بچه بودم درد دل ها را به هزار ناله می گفتم و همه می فهمیدند

بزرگ شده ام، درد دل را به صد زبان به کسی می گویم ...

اما هیچ کس نمی فهمد


بچه که بودم دوستیام تا نداشت

بزرگ که شدم همه دوستیام تا داره


بچه که بودم، بچه بودم

بزرگ که شدم، بزرگ که نشدم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستم

ای کاش با همون صفتهای خوب و پاک بزرگ می شدیم...


[ پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ] [ 9:47 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

حسین پناهی، هیچ کس نبود نه نویسنده، نه شاعر، نه بازیگر. او تمام رازهایش را یک جا حراج کرد. فقط همین، فقط "حراج کردم همه رازهایم را یک جا دلقک شدم با دماغ پینوکیو و بوته گونی به جای موهایم..."


1

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 9:21 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 

ازهمان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد گر چه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را
برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق وخون
دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و
این آسیاب گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ آدمیت بر نگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ابلهی است
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
قرن "موسی چومبه هاست"
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر،
حتی قاتلی بر دار،
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آن چه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن: یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با ابن مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفت و گو از مرگ انسانیت است

فریدون مشیری

[ سه شنبه دوازدهم آذر 1392 ] [ 0:35 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نوجوانی ام بودند
دلم نمی آمد دورشان بیندازم
هنوز همان ها را می پوشیدم
اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند
قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود

می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم
و می گفتم: چقدر همه چیز دردناک است
چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم

می نشستم و می گفتم: زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار
می نشستم و می گفتم: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است
می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم
قدم از قدم بر نمیداشتم و فقط می گفتم و می گفتم

پارسایی از کنارم رد شد
عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت
مرا که دید لبخندی زد و گفت: خوشبختی دروغ نیست
اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است
و زیباترین خطر؛ از دست دادن ...

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای؛ برایت دنیا کوچک است و زندگی ملال آور
جرات کن و کفش تازه به پا کن.
شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای

رو به پارسا کردم، پوزخندی زدم و گفتم
اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد: من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود
که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام

هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم
تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت

حالا دیگر هیچ کفشی اندازه ی من نیست
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست

سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم، می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه
یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه
یا مشتی‌ سنگ‌ریزه، ته‌ته‌ اقیانوس؛
یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت
هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد و تا همیشه، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد و جان‌ داشته‌ باشد.

یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغییر كند ...

وای، خدای‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم
من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند

من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده
من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام

که می خواهم تغییر کنم؛ انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقی‌ بمانم

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم.
بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم


[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 3:4 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 

[ چهارشنبه ششم آذر 1392 ] [ 11:8 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

 

[ سه شنبه پنجم آذر 1392 ] [ 0:45 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

یــک شب مرحوم واعظ خراسانی مصیبت حضرت عبــاس علیه السلام

را خواند و از اصابت تیــر بـه چشم مبارک آن حضرت یاد کــرد ،

مرحوم قزوینــی به ایشان گفت چنین مصیبت های سخت را که سند خیلی قوی هم ندارنــد را چرا می خوانــی ؟

مرحوم قزوینـی شب در عالم رویا به محضــر مقدس

حضــرت عبـاس علیه السلام مشرف شد و آقا خطاب به ایشان فرمودن : سیــد ابراهیم ! آیا تو در کربــلا بودی که بدانــی روز عاشورا

با من چه کردنــد ؟

پس از آنــکه دو دستم از بدن جدا گردیــد دشمن مرا تیــر باران کــرد

در ایــن زمان تیــری به چشمم رسیــد ،

هر چه سرم را تـکان دادم تیــر بیرون بیایـد، بیــرون نیامد و

عمامـه از سرم افتــاد ، زانو ها را بالا آوردم خم شدم که بــه وسیله

دو زانو تیــر را از چشم بیرون بکشم ، ولی دشمن بـا عمود آهنیــن

بــه سرم...

ماه محرم ماه غم و اندوه دوستداران اهل بیت پیامبر(ص) و علی(ع) است؛ ماهی که از محرم سال ۶۱ هجری قمری تا هم اکنون خیل عاشقان به خاندان مطهر رسول الله صلی الله علیه و آله را عزادار کرده است؛ مصیبتی که بزرگی آن قابل وصف نیست! و چه مصیبتی از این بالاتر که فرزند امام علی علیه السلام که جانشین و برادر و داماد و خلیفه پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله بود یعنی امام حسین علیه السلام را کمتر از پنجاه سال از رحلت نبی خدا صلی الله علیه و آله به مسلخ ببرند؛ آن هم کسانی که خود را از امت رسول خدا صلی الله علیه و آله می دانستند!

به تعبیر امام الساجدین علیه السلام: أَمْسَتِ الْعَرَبُ تَفْتَخِرُ عَلَی الْعَجَمِ بِأَنَّ مُحَمَّداً مِنْهَا وَ أَمْسَتْ قُرَیْشٌ تَفْتَخِرُ عَلَی الْعَرَبِ بِأَنَّ مُحَمَّداً مِنْهَا وَ أَمْسَی آلُ مُحَمَّدٍ مَخْذُولِینَ مَقْهُورِینَ مَقْبُورِینَ. این است که عزا برای امام حسین بن علی (ع) تمامی ندارد. کربلا تنها یک حادثه نیست بلکه یک واقعه است که انسانهای بسیاری در طول چهارده قرن در این مکتب تربیت شده اند.

محرم درس وفاست، درس آزادی و آزادگی و درس عزت است. با این اوصاف که قطره ای از دریای تربیتی محرم بود دیگر جای تعجب ندارد که محرم انسانها را در یک شب بلکه کمتر از آن متحول نماید. اینکه مشاهده می شود بسیاری از کسانی که گرفتار گناهان هستند که به آنها خوی گرفته اند و عادت آنها شده است، اما این عادت ناروای خود را به حرمت محرم کنار می گذارند. پس محرم عزم آفرین است؛ عزم بر ترک معصیت الهی، عزم بر کسب فضایل و در یک کلام عزم بر بندگی خداست.

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 10:15 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
[ شنبه هجدهم آبان 1392 ] [ 9:27 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

کربلا و عاشورا را چگونه باید دید؟ از کدام زاویه به این زمین و زمان باید نگریست؟ اگر حسین، مصباح است یعنی در تیرگی های وحشت بار و تاریکی های نفسگیر، تکیه گاه روشن و شفاف و اگر سفینه است یعنی در موج خیز حادثه ها و خیزاب های هولناک، کشتی نجات؛ پس چرا عاشورای او را از منظر روشنگری و راهگشایی و به ساحل رسانی نبینیم؟

چرا در عصر گم شدگی انسان و توفان خیزی و وارونگی زمان، از حسین و عاشورایش، همچون حبلی متین و عروه الوثقایی مبین بهره گیری نکنیم و گذار از جاده های خطر را با این همراه مطمئن آغاز نکنیم؟

عاشورا چه ندارد تا سراغ سرمشق ها و مکتب های دیگر برویم؟ این رستاخیز عظیم، همه درس های لازم برای صلاح و فلاح را دارد.

کربلا قصه زیستن و دیگرگونه زیستن و حیات طیبه را تجربه کردن است. در کربلا، همه عناصر لازم برای سیر به کمال، عزت و رستگاری پیداست.

معنویت، زیبایی، فضیلت های انسانی، حضور همه انسان، حضور بی فاصله خدا، حضور همه ارزش ها و در یک کلام حضور بی پرده خدا، انسان، راستی و درستی و حقیقت زلال قرآن تنها و تنها در همین حادثه یافتنی و ادراک شدنی است.

عاشورا، نه روزی است از جنس روزهای معمولی و نه حادثه ای خزیده در گوشه ای از حافظه تاریخ؛ عاشورا زنده و زاینده است؛ چشمه ساری است که بر همه زمین ها و زمان ها می گذرد و کام تشنگان فضیلت و حقیقت را به جرعه هایی زلال و حیات بخش می نوازد.

عاشورا، دانشگاه ایمان و عرفان و پاکی و پاکبازی و پاک زیستن است. مکتب انسان شناسی و انسان آگاهی و انسان پروری است و ما نیازمند هماره بازشناسی و مرور و مطالعه آن هستیم. باید در بازخوانی عاشورا و کربلا همیشه یادمان باشد که چشم انداز بیرونی و ظاهر شگفت و شورانگیز و سوک آمیز آن، ما را از سیر در اعماق آن باز ندارد و بکوشیم تا چونان غواصی ماهر، گوهرهای ناب و نایاب ازژرفای آن استخراج کنیم و جان و جهانمان را بدان ها بیاراییم.

ما از چشم انداز بیرونی عاشورا ناگزیریم چون شناخت خود حادثه و سیر آن ضرورت دستیابی به درون رازآمیز آن است، اما نباید به شنا در سطح بسنده کنیم و شیوه شیرین قرآن در برخورد با حادثه ها را که ژرفاکاری و عبرت و تنبه و تذکر است، فراموش کنیم.

برخورد برشی با کربلا و عاشورا و تنها طرح برخی قطعات این رویداد عظیم (آن هم عمدتا از منظر سوگ و مرثیه) باعث غفلت از دیگر ابعاد و اضلاع آن شده است.

هر چند سوز و مرثیه و اشک ارجمند و ستودنی است و در قلمرو روایات بدان بسیار توصیه شده است، اما باید دانست که اشک مقصد نیست؛ مقدمه گره خوردگی عاطفی و قلبی ما با کربلا و عاشورا برای تبدیل آن به اسوه و سرمشق در زندگی است؛ چرا که اباعبدالله الحسین(ع) خود در کربلا فرمود: لکُم فِیَّ اُسوه.

امید است بتوانیم پنجره ای تازه برای تماشا و ادراک زیباترین و باشکوه ترین تابلوی هستی بگشاییم، تابلویی که زینب(س) در کلام کوبنده خود در مجلس بیداد عبیدالله زیاد، آن را نمایاند و شناساند که والله ما رایتُ الاّ جمیلاً به خدا من جز زیبایی در کربلا ندیدم.

خداوند چشم های ما را بصیرت زینبی عنایت کند تا کربلا را زیبا و عمیق و روشن در قاب قلبمان بیابیم و در متن زندگی مان جستجو کنیم...

[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 8:39 بعد از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]

پاییز با دیگر فصل ها تفاوت دارد. یعنی خودش را متمایز می کند. غرور و دلفریبی اش خوب دلبری می کند. پاییز به خش خش برگ ها و صدای باران نیست که عاشقانه می آید و می رود، به حس غریبی است که تو را برمی دارد، به خیابان می برد و وقتی به خودت می آیی که ساعت ها قدم زده ای زیر نیلگون، که نه، خاکستری آسمان پاییزی.

اصلا توی خاطرات هر کسی که سرک بکشی ردپای پاییز را می بینی، حادثه ای هست که از فصل پاییز شروع شده باشد، حسی هست که در فصل پاییز تمام شده باشد، اتفاقی هست که در فصل پاییز افتاده باشد. اصلا پاییز یک گرد توی هوا پخش می کند و تا به خودت می آیی می بینی روی همه چیزت نشسته؛ روی فنجان چای​بخار کرده ات، روی شیشه جلویی تاکسی پنچر شده کنار اتوبان، روی چترهای سیاه و سرخ و سبز، روی دست های مفرد و تنها، روی آسمان ابری و خاکستری، روی رنگ بندی گرم درخت های تنک، روی... این گرد، گرد دلتنگی است.

درست تر آن می شود که بگوییم گرد دلتنگی خوشایند. حالا می خواهد این دلتنگی مال روزهای مدرسه باشد یا مثلا فراغ یار. روی هر چیز که بنشیند مبتلایش می کند به حس غریبی که پاییزی می خوانندش. اصلا پاییز پر است از تناقض؛ گرم است و سرد، عاشقانه است و فراغ به بار می آورد.

به آسمان که نگاه کنی آنقدر ابرها ضخیم اند که نمی توانی تشخیص دهی خورشید در کدام زاویه قرار گرفته! آسمان پاییزی ابری است و بارانی نیست، گرفته است و دلت را باز می کند و بوی مدرسه می دهد و تنبلی تابستان را به باد می دهد. همین تناقض هاست که آدم را مبتلا می کند و دلبسته پاییز، این فصل هزار رنگ و دلفریب ...

[ یکشنبه دوازدهم آبان 1392 ] [ 0:46 قبل از ظهر ] [ سیدمحمدرضا حسینی فر ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام به دوستان و بازدیدکنندگان محترم . این وبلاگ متعلق به برو بچه های فیزیوتراپی 89 اصفهانه.
این وبلاگ حال و هوای بچه ها وخاطرات پر فراز و نشیب تحصیل و دفتری ماندگار از دلتنگیها و دوستی هاو قهرها وآشتی های این دوران طلائی و فراموش نشدنی است، و از همه مهمتر آشنائی بیشتر بارشته فیزیوتراپی وحمایت از طرح دکترای حرفه ای فیزیوتراپی وتبادل اطلاعات طراحی شده است
پس به همین نکته اکتفا می کنیم که پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن شکست کسی باشد همه باید باهم کامیاب شویم اگر چه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
امیدواریم با نظرات خودتون ما رو در هرچه بهتر شدن وبلاگ یاری کنید.
امکانات وب
  • جستوجوی فایل
  • بک لینک